من در سحرگاهِ نیامدنت به طلوعی دیگر امید بستهام و در غروبهای خسته با خیالِ دستهایت شب را تسکین میدهم
کجاست آن لحظه که خورشید با عبورِ نگاهت زمین را بیدار کند؟ کجاست آن باران که عطرِ آغوش تو را برای این خاکِ تشنه بیاورد؟
تو کجایی ای مسافرِ بینشانی که جادهها هنوز به عطرِ عبورت سرشارند؟
من در خیالِ آمدنت هر شب ستارهای تازه میافروزم و هر صبح زخمِ بیپایانِ نبودنت را با نورِ چشمهایت میپوشانم
هر پگاه آفتاب به شوقِ لبخند تو طلوع میکند و شب چشم در راهِ غیبتت چونان کوهی از سکوت فرو میریزد
تو کجایی که صدای پایت چون نبضِ هستی در تار و پود جانم میتپد؟کدامین راه ردّ عبور نگاهت را میشناسد؟ کدامین نسیم عطر گامهایت را با خود دارد؟
آهوی جان من به دنبال توست و من، در تلاطمِ این جستوجو هر لحظه تو را میجویم
عشق نه یک اتفاق است نه حادثهای که انتظارش را بکشی نه لحظهای که برایش آماده باشی؛ یکدفعه میآید بیخبر و تو در دامش غافلگیر میشوی قلبت دست و پا میزند بیپناه در موجی بیپایان
عشق سرما نیست که بتوانی با لباس گرم از آن بگریزی آتش است که درونت را آرام آرام میسوزاند و تو هرچه بیشتر میسوزی روشنتر و زیباتر میشوی
خدا در سکوت زندگی است آنجا که غمت ناگهان لبخند میشود
زندگی حتی در تاریکترین لحظهها راز امیدی در خود نهفته دارد
قصه اینجاست که در سکوت شب چشمانت چون آتشی بر جانم بارید و جهان از مدار خویش گریخت
وصل چنان کوتاه است که گویی رؤیایی زودگذر است و فراق چنان بیپایان که انگار بیداریِ بیپایانِ شب است
هر پلک زدنت نبضِ کائنات است و هر نگاهت طلوعی است که شب را از بودن پشیمان میکند
اندازهی انسانیت گرههایی است که بیهیاهو باز کردهای و دلهایی که با حضورت مرهمی یافتهاند
هر سرزمینی که تو را ندارد نه خاک است نه خانه که بیابانی است بیانتهای تنهایی
خوشبختی راز ماندن است در دل دشواریها و ادامه دادن بیآنکه یقین داشته باشی پایان، روشن است
دنیا پُر است از هزاران چهره اما آن یک نفر تنها کسیست که وقتی نیست همه چیز بیرنگ میشود و وقتی هست حتی سکوت شعر میخواند
عشق یعنی نبض او موسیقی تمام لحظههای تو باشد
عشق آن آغوش بیانتهاست که جهان را در گرمای خویش حل میکند
بگذار این شعر آخرین حرف من باشد تو تعریف تمامی بیتعریفیهای منی
من در چرخش مدام توبه و هوس چگونه جز تو را عبادت کنم؟
دنیا از جنس عبور است؛ آمدنیها، بیدعوت میآیند رفتنیها بیخبر میروند اصرار لازم نیست
محتاط باش که عدالت آسمان همیشه در هیاهوی زمین گم نمیشود
شاید جهان نه به قهرمان که به انسانی نیاز دارد که ابتدا خودش را نجات دهد
حرفهایم مثل پرندههایی وحشی در قفس سینهام بال میزدند. خواستم چیزی بگویم اما زمان، این دزد بیرحم لحظهها، فرار میکرد.چه میتوانستم بگویم؟ که تمام واژههایم در مقابل عمق چشمانش بیمعنا بودند؟پس بوسیدمش
عشق نه در بوی باران و نه در لمس باد. عشق بوی کسی را دارد که رد عطر نفسهایش هنوز در آمیگدال و هیپوکامپ ذهنم جا مانده
چشمهایت سپاهی بیصدا هر پلک زدنت شلیک هزار خاطره است و من شکستخوردهای خوشبخت تسلیم این فتح عاشقانه
دستت را دراز کن بگذار انگشتانت رشتهای باشد که مرا به این زندگی پیوند دهد چنان که شبنم به برگ چنان که آسمان به افق
موسیقی حضورت در گوش زمین آهنگی جاودانه است که تپش قلب طبیعت با آن هماهنگ میشود
میگویند عشق، حکایتی است که همیشه ناقص میماند شاید حکمتش همین باشد که از تو فقط دلتنگی را داشته باشم
هر شب دلتنگیام را چون چراغی به دست گرفتم و در کوچههای خالی سرگردان شدم به امید دیدنت به امید شنیدنت
صدای تو عشق است که با جان میگوید بمان
ما در هم تنیدهایم چنان که باد در شاخهها نه جدا از یکدیگر بلکه یک حضور، یک هستی
تو در من گم میشوی چنان که افق در آسمان و من در تو پیدا میشوم چنان که نور درون چشمها
تو در من زندگی میکنی چنان که راز درون کلمه و من در تو جاریام چنان که معنا درون شعر
بی تو صبحها دیر میرسند و غروبها عجله دارند. ماه، بیهوده میچرخد و ستارهها، مثل زخمهایی در شب سکوت میکنند. اما هنوز خورشیدی پشت ابرها چشمانتظار حضورت است
چشمانت، آیینهای است که حقیقت هستی را بیصدا در دل میتاباند
چشمانت دو پنجرهاند به بهشتی که آدم از آن رانده نشد بلکه در آن گم شد. و من، هر بار که در تو نگاه میکنم میدانم گم شدن زیباترین راه یافتن است
عشق تو را در بر میگیرد آنگاه که دستهای ترس از شانههایت رها شوند و زنجیرهای تردید در سایه یِ یقین فرو ریزند
من آن ابرم که سنگینیِ هزار آسمان را در دل دارد اما هر بار که میخواهد ببارد بادها جهتِ گریهام را میدزدند
مرا غرقِ رؤیای خود کن نه برای فرار که برای بیدار شدن در جهانی که تنها تو خورشیدِ آنی
دلتنگیام چون کوهی بیقله که هر چه بالا میروم به هیچ جا نمیرسد. و گریه تنها آغوشیست که هنوز در خاطرهٔ من به جا مانده است
چون بارانی که بیخبر از عمقِ ابرهای فراموشی میچکد چون نوری که در قلبِ شب شعلهای تازه میافروزد مرا به خوابِ بیپایانِ حضورت دعوت کن
به رویای من بیا چرا که این جهان بیعبورِ تو یک آینهٔ شکسته است که هیچ چهرهای در آن کامل نمیشود
من هر خواب را چون شعری بیپایان میخوانم که مصرعِ آخرش نامِ توست
منم آن عاشقِ دیوانه که در هیاهوی جهان به دنبالِ ردّ عطرِ نفسهای تو میدود
تو، رازِ پنهانِ خلقت من فقط تماشاگرِ بیپناهت
در امتدادِ نبودنت هر طلوع بر تکههای شکستهی خوابم پُلی میسازم تا شاید به قامتِ خیالِ تو دست یابم
عشق، رقصِ ابرهاست در آغوشِ باد عشق، خندهی زمین است پس از سالها سکوت لحظهای که جوانه دیوارِ سختِ خاک را میشکافد.عشق، نه باران است و نه ابر تشنگی است که آب را میسراید عشق، نسیمیست که بر برگها زندگی را نقش میزند
دانشجو تو انقلابِ آرامِ اندیشهای که زمان را به زانو درمیآورد روزت مبارک ای وارثِ بیتابِ فردا
هیچ زخمی آنقدر عمیق نیست که مرهمِ خدا نتواند آن را ببندد
محبوبم یاد تو در هوایی که مینوشم چون عطری بیپایان در ریههای زندگی جاری است
عشق تو فلسفهی سادهای است: جهانی کوچک که در هر نسیم ردی از بوی تو را با خود حمل میکند.زندگی یعنی همین تکرار جاودانه همین بوی تو که از لبهای باد زمزمه میشود
لبخندت باغی بود که فصلها در آن به یکدیگر حسادت میکردند. بهار، عطر بارانی داشت که از چشمانت میتراوید تابستان، آتش گیسوانت را بر شانههایم ریخته بود. پاییز، رقص برگهای قلبت بود که در بادهای بیپایان سرگردان میشد. و زمستان، رد برفآلود لبانت را بر تن خستهی زمین حک میکرد
زیباست تماشای ستاره وقتی جهان در میانِ چشمانت چشمک میزند و زمان در آغوشِ سکوتِ ما جاودانه میشود. نگاه توست که در دل این تاریکی مرا را از گم گشتگی در این کهکشان بی پایان نجات می دهد
اینجا در این برهوت که نامش زندگی است هر لحظه دلتنگی چونان بارانیست بیپایان که بر کویرِ سینهام میبارد.و عشق ذرهذره از ترکهای این خاک سر برمیآورد من در هر تپشِ این دلِ خسته تو را بازمییابم در رگهای زمان.و این زندگی با عطرِ تو شکوهِ بهاریست که هیچ زمستانی آن را خاموش نمیکند
چه سخت است وقتی خستگیهایت پناهگاهی نیابند جز سکوت و آغوشی که نیست تا غبارِ روزت را از شانههایت بتکاند.چه تلخ است وقتی واژههایت بیمقصد بمانند و داستانِ روزت در میان دیوارهای سرد گم شود.چه عمیق است این خستگی وقتی هیچ دستی نوازشگر شبهایت نیست و هیچ نگاهی آرامشِ دلواپسیهایت نمیشود
نام تو نه یک کلمه که خلوص ابرهای بارانزده است که بر چشمان خاک بوسه میزنند. تو سرفصلِ فصلهایی که هرگز به زمستان نمیرسند. نمیدانم نام تو از کدامین صبحگاهِ بیمرز رویید که طلوع در خجلتِ تو خویش را گم میکند. شاید از عطری که پنهان در آهِ جنگل بود شاید از لرزشِ شانههای دریا در آغوش باد. به هر حال با نامت تمام سکوتها بیتی میشوند که بر لبهای زمان جاریست
تو را نفس میکشم و از نامت زندگی میسازم
شاعر روی تو شده ام از شعرم می خوانی دوستت دارم را می دانم چاره اش را نمی دانید نمی دانم
هر سپیدهدم پنجرهها چشمهای تازهای میگشایند به جهانی که هنوز از دلدادگی خویش سرشار است. نسیم می وزد و قصهی عاشقی را در گوش لحظهها زمزمه میکند
ماه را میبینم که بر آب میرقصد گویی تویی که در رؤیاهای من با شالِ نقرهای از نور قدم بر سکوتِ دلم میگذاری
روزت مبارک، ای سایهبان روزهای داغِ آفتاب ای قهرمانِ بینشان، در داستانهای نانوشته روزت مبارک، ای که نامبروزرسانیت مرد است و معنایت، حقیقتِ عشق در سکوت
دلبرا هیچ واژهای جز «تو» توان نوازشِ دل بیقرارم را ندارد هیچ نغمهای جز صدای تو قدرت آرام کردن طوفانِ روحم را ندارد
محبوب من دوستت دارمهایت را چنان نجوا کن که هر حرفت چون شهدِ ستارهای دور در تاریکی شبهای دلم جاری شود
تو بیچتر راه میروی و من میخواهم بارانی باشم نه برای غرق کردن خیالت که برای بوسیدن خاکی که لمسش کردهای
من در نبودنت عاشقتر از همیشه هر ثانیه را با خیال تو آغاز میکنم چنانکه طلوع بیتابِ خورشید است در شوقِ بوسیدنِ زمین و من با هر نفس تو را در ردِ عطرِ رویاها زندگی میکنم چنان که آسمان ستارگانش را
عصر یعنی طلوعی که از گیسوانت آغاز میشود عصر یعنی نوازشِ بیپایانِ خورشید که بر انگشتانت شعله میکشد عصر یعنی آواز پرندهای گمشده در باغ خیال تو عصر یعنی آفتاب از چشم تو طرح بندد نور را بر بام شب عصر یعنی خواب در گیسوی تو عصر یعنی سایهای بر دامن عشق عصر یعنی بینیاز از هر سخن من بمانم محو رازِ راز تو عصر یعنی رازِ گمشدهای در چشمانت که مرا بیقرار میکند
عشق برای من نه فقط نان و آب بلکه زندگیست آتش است خاکستر است هم تولد و هم مرگ هم شعر و هم سکوتو اگر بپرسی چرا میگویم زیرا تویی آن دلیلِ مقدسی که عشق در من از خون جان آفرید
ای صبح در آغوش تو هر طلوع چون وعدهای تازه از معجزه است و من با قلبی لبریز از عشق به تماشای این نقاشیِ بیهمتا مینشینم که با هر رنگش نام معشوق را زمزمه میکنی
دلم تو را میخواهد با صبحی که چشمان تو طلوعش باشد و بوسهای که عطر نفسهایت را در جانم بنشاند
دلم، غزلی بارانیست که در کوچههای بیتو یا هو یا هو کنان در جستجوی ردِ عطرِ نگاهت شب را به روز میدوزد
هر برگ و گل پیامی از عشق تو را در دل نهفته دارد و هر پرندهای که میخواند ترانهای از صدای تو بر لب دارد
آغوش تو خورشیدیست که زمستان را رام میکند
شاید تو تنها واژهای باشی که خدا برای تمامِ شعرهای ناتمامش نگاه داشته است
لبخندت، قافیهایست که جهان را به تکرار وامیدارد، و نفسهایت، آهنگیست که قلبم را بیاختیار به رقص میکشاند
تو نیامدهای، اما ردِ قدمهایت بر تمام این خیابانها حک شده است
چگونه از تو ننویسم؟ وقتی هر نگاهت، یک مصرع است و هر حضور تو، غزلی که پایان نمیپذیرد
حوالی تو، دلتنگی چگونه است؟ آیا ابرها در آغوشت گریه میکنند یا سکوت بر شانههایت سنگینی میکند؟ اینجا، که باران میزند هر قطرهای نام تو را زمزمه میکند و خیابانها سایهات را در انعکاس آب جستوجو میکنند.حوالی تو آیا دلتنگی جایی برای نفس کشیدن دارد؟ یا در حضورت جهان از هر تمنایی آزاد میشود؟
ای ماهِ بینشانِ شبهای من، چه حکیمانه است بازیِ عشق: تو دوری، اما بوسههایم هر شب بر پیشانیِ خیالِ تو حک میشوند
بگذار باد، ردی از عطر تو را مهمان نفسهایم کند، تا هر دم، حضور تو در جانم جاری شود
تنها نام تو در گوشِ دلم زمزمه میشود
تو جادهای هستی که آغازش را نمیدانم و پایانش را نمیخواهم
تو را دوست دارم چون سرودِ بیصدای جهان، چون سایهای که خورشید برای خستگیهایش خلق کرده است
زندگی، شعری ساده است که نیازی به تفسیر ندارد، فقط باید خوانده شود، با هر نفسی که میآید
آن شوق، پریدن را انتخاب کرد نه برای رسیدن، بلکه برای فهمیدن؛ که گاهی سقوط زیباترین مسیر آزادیست